×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  جمعه - ۴ خرداد - ۱۳۹۷  
true
false

شهیدی که قبل از شهادتش به صورت نور در خواب مادر ظاهر می شود

کامیاران خبر:قدم که درخانه می گذاریم بوی عطر مهربانی مادری که دست های لرزان و چروکیده اش مالامال از عشق فرزندانی است که با دل و جان در دفاع از میهن اتقلاب اسلامی فدایشان کرده است پرشده است.

به گزارش کامیاران خبر قدم که درخانه می گذاریم بوی عطر مهربانی مادری که دست های لرزان و چروکیده اش مالامال از عشق فرزندانی است که با دل و جان در دفاع از میهن اتقلاب اسلامی فدایشان کرده است پرشده است. چادر سیاه و سفید با گل های یاس قامت خمیده اش را زیباتر جلوه می کند، با روی گشاده به استقبالمان می اید. دور تا دور خانه اش را عکس محمد پر کرده است. بعد از احوال پرسی می گوید :قدم به خانه ام گذاشتید امیدوارم محمد شفاعتتان کند . دعای قشنگی است ما را کنار خود نشاند و از خاطرات شهید محمد شعاع برایمان می گوید:

سخنش را اینطوری آغاز می کند که الان ۸۴سال سن دارم زمانی که ازدواج کردم تنها ۱۴ سال سن داشتم خداوند بعد از چند سال و کلی راز و نیاز و نذر، محمد فرزندم را به ما عطا کرد ،بعد از محمد خداوند ۵ فرزند دیگر به ما عطا کرد .۳ پسر و ۲ دختر و  زندگی خوبی داشتیم و در قروه زندگی می کردیم و همسرم نجار بود .

بعد از سپری شدن دوران تحصیلی در محل قدیمی قروه و برای ادامه تحصیل به سنندج می آید و همزمان نیز دوران سربازی را هم ادامه می دهد  در این دوران نیز مبارزات انقلابی خود را انجام و مخفیانه با امام در ارتباط بود .

در ان زمان خفقان به جنگ می رود و مبارزات خود را خود را انچنان اغاز می کند که ساواک متوجه مبارزه محمد می شود اسمش جز کسانی بوده است که باید اعدام شود اما با شروع انقلاب ، سرپرستی کمیته انقلاب اسلامی را بر عهده می گیرد و ۴ سال به عنوان شهردار قروه منصوب می شود و همزمان با شهرداری داوطلبانه هم به جبهه می رفت که بعد از چند سال سختی عملیات جبهه ها ،از شهرداری استعفا و در عملیات کربلای ۴ (سپاه حضرت محمد (ص) به شهادت می رسد

خاطرات خواهر شهید

ان زمان نام عملیات کربلای ۴ (سپاه حضرت محمد ) بود  و شهید عزیزی همیشه به مادرم می گفت اسم سپاه محمد است و محمد به جنگ نرود؟مگر این ممکن است!!! با طنز دل همه ی ما رو به دست می اورد.

عملیات کربلای ۴ که شناسایی  می شود ،به محمد و دوستانش مرخصی می دهند. اما بلافاصله به جبهه برگشت و قبل از ان عملیات همراه با همسرش و سه پسرش به مشهد مسافرت کرده بودند و از انجا عطری خریده بود که همراه خودش داشت ،دوستانش اینطور تعریف می کنند  که چون محمد جز گروه تفحص بوده و برای شناسایی مراجعه می کنندعطرش را به لباس هایش می زند و می گوید این لباس ها تقدس دارد ممکن است امشب شهید شوم بزارید بوی عطر امام رضا همه جا بپیچد، و بعد از رفتن به عملیات در انجا گلوله تانک به محمد می خورد و شهید می شود و یک دستش در شلمچه باقی می ماند  چرا که دوستش اینطور برایمان تعذیف می کرد که چون عملیات بسیار شلوغ بود و وقتی انجا رفتیم جنازه را تا پشت خط مقدم می کشانند اما یک دستش در شلمچه باقی مانده است.

خبر شهادت

یکی از برادرهایم در سپاه مشغول به خدمت بود ،یکی از همکاران به او می گویند که گویا شهردار سابق قروه به شهادت رسیده است و او هم پیگری می کند و ماجرا حقیقت داشت ولی چون مادرم‌  قبل از شهادت خوابش را دیده بود و متاسفانه بعد از ترس ان خواب دچار مریضی و لرزش شدید بدن شده بود و به بهانه بستری در سنندج به بیمارستان مراجعه می کند . و خبر شهادتش را به وی  می دهند.

به شهادتش افتخار می کنیم

ما و خانواده ام به شهادت  محمد افتخار می کنیم چون لیاقت وی شهادت بود، چرا که انسانی بود با حجم کار ان زمان،تا نماز صبح پتویی را به پشت بام می برد و مشغول مناجات و خواندن قران بود و خواب کل شبانه روزش دو سه ساعت بود اما وی همیشه می گفت ؛برای خوابیدن وقت زیادست و وضعیت حقوق اش طوری بود که می گفت. من پول پشت میزی را نمی خوام  و ان را بین فقرا تقسیم می کرد و از پدرم پول می گرفت و به مسائل مالی زیاد توجه نمی کرد و همیشه می گفت اگر تمام‌مردم فرش و یخچال داشته باشند ان هنگام من هم این ها را خریداری می کنم.

به صورت نوری در خوابم ظاهر شد

دایه نصرت مادر شهید محمد عزیزی شفا ادامه خاطراتش را این طوری بیان می کند که، همیشه به دنبال فقیر بود که به انها کمک کند ،با مردم،همسایه ها و اقوام همیشه مهربان بود و و تمام زندگی من و پدرش محمد بود.

دی ماه ۶۵ بود که پدرش سالی قبل از محمد فوت کرده بود همیشه به محمد اصرا می کردم که طاقت دوریت را ندارم اما همیشه می گفت خدا بزرگ است اخرین مرتبه به من گفت برو قران را بیاور می خواهم قران خواندن را یادت دهم اما من می گفتم اگر تو بروی من چکار کنم اما می گفت محمد  باید به جبهه برود چرا که ان طرف مهلکه است و ابرو و ناموسمان دست بیگانه است و باید بروم و همگی یک لشکر می شویم و من هم موافقت کردم و صبح به جبهه رفت و تلفنی گفت که برمیگردم و قران را یادت می دهم بعد از رفتن دچار شوک بزرگی شدم و بدنم به لرزه افتاد

همیشه با مهربانی در خواب هایم ظاهر شده است

خواب دیدم نوری از خانه محمد خارج شد و دو پسرم و من دنبالشان راه افتادیم اما به ان نرسیدیم و گفتند که مادر جان نور به دریا افتاد ،از خواب که بلند شدم دخترم بالای سرم بودو یکی یکی همه فرزندانم با گریه بالای سرم امدند و فهمیدم که شهید شده است ان زمان محمد تنها ۳۰ سال سن داشت و چندین بار به خوابم  امده است و هر بار با مهربانی به خوابم امده است.

برادر شهید

از نظر اعتقادات قوی بود ،حلال و حرام را می شناخت و همیشه رعایت می کرد ،هیجوقت به دکتر مراجعه نمی کرد و می گفت کافی است سه روز نماز بخوانم هیچ دردی در بدنم باقی نمی ماند.

true
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false